X
تبلیغات
نماشا
رایتل

پایگاه تفریحی خلیج فارس آنلاین

رز دانلود

چند حکایت دلنشین

فخرالدین علی صفی
سپاهیی از میدان جهاد می گریخت؛ گفتند: “کجا می روی ای نامرد؟” گفت: “آن خوشتر دارم که گویند: فلان بگریخت لعنت الله، از آنکه گویند: فلان کشته شد رحمت الله”

نویسنده : افلاکی (مناقب العارفین) بهاء ولد

فریاد مرید
 

شیخی وعظ می گفت. مردمان در راه، از مریدان او یکی را دیدند؛ گفتند: “آخر شیخ تو در مسجد وعظ می گوید؛ تو چرا آنجا نبودی؟”چون مرید این سخن بنشید، فریاد کرد و نعره ها زد: گفتند: “وعظ را ناشنیده، چه نعره ها می زنی و فریاد می کنی؟” مرید گفت”: “من دانم که هرچه شیخ من بگوید، همه خوب باشد و صواب باشد!”

خوانچه
 

شمس تبریزی
گفتند جوحی را که: “این سو بنگر که خوانچه ها می برند.” گفت: “ما را چه؟” گفتند: “به خانه تو می برند.” گفت: “اکنون شما را چه!”

خسیس
 

مولوی بلخی
خواجه ای بود منعم و بخیل. روزی به مسجد جماعت رفته بود. از ناگاه به خاطرش افتاد که: “مبادا چراغ بی سرپوش مانده باشد!” زود برخاست و به خانه دویده، کنیزک را بانگ کرد که: “ در را مگشا؛ اما سر چراغ را بپوشان تا باد بزر را نخورد”.
کنیزک گفت: “در را چرا نگشایم؟” گفت: “تا پاشنة در خورده نشود!” کنیزک گفت: “با چندین تصرف که می کنی، از مسجد تا اینجا آمدن را چرا نمی بینی که کفشت پاره می شود!” گفت: “معذور دار، پا برهنه آمدم، اینک کفشها ام در بغل است!”

گریز
 


کری و لالی
 

حکیمی بعد از کدخدایی (1) گفتست: “تا ما مجرد بودیم، که خدایان گنگ بودند (یعنی ما را به نصیحت منع نکردند). اکنون که خدا شده ایم، مجردان گر گشته اند” (یعنی نصیحت ما نمی شنوند)”.

وقت غذا
 

از حکیمی پرسیدند: “وقت طعام خوردن کی است؟” گفت: “غنی را وقتی که گرسنه شود و فقیر را وقتی که بیابد!”
لطایف الطوائف

اسب تندرو
 

انوری
دی بامداد عید که بر صد روزگار
هر روز عید باد به تأیید کردگار
بر عادت، از وثاق (2) به صحرا برون شدم
با یک دو آشنا هم از ابتدای روزگار
اسبی چنان که دانی زیر، از میانه زیر
وز کاهلی که بود، نه سک سک، نه راهوار (3)
در خفت و خیز مانده همه راه عیدگاه
من گاه ز پیاده و گاهی بر او سوار
نه از غبار خاسته، بیرون شدی به زور
نه از زمین خسته، برانگیختی غبار
راضی نشد بدان که پیاده شوم از او
از فرط ضعف، خواست که بر من شود سوار!
گه طعنه ای از این که: “رکابش دراز کن”
گه بذله ای از آن که: “عنانش فروگذار”
من واله و خجل به تحیر فروشده
چشمی سوی یمینم و گوشی سوی یسار
تا طعنة که می دهدم باز طیرگی (4)
تا بذلة که می کندم باز شرمسار
شاگردکی داشتم، از پی همی دوید
گفتم که: “خیر هست” مرا گفت: بازدار
تو گرم کرده اسب به نظاره گاه عید
عید تو در وثاق نشسته در انتظار”
گفتم: “کلید حجره به من ده، تو بر نشین
این مرده ریگ (5) را توبه آهستگی بیار”
القصه، باز گشتم و رفتم به خانه زود
در باز کرد و باز ببست از پس استوار...

هیچ
 

محمد منور
روزی بر زفان استاد امام بوالقاسم قشیری (6) برفت که: “بیش از آن نیست که بوسعید حق را دوست می دارد و حق سبحانه و تعالی ما را دوست می دارد، فرق چندین است که در این راه ما پیلی ایم، بوسعید پشه ای!” این خبر به شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت: “برو به نزدیک استاد شو و بگو که آن پشه هم تویی، ما هیچ چیز نیستیم!”

فرومایگان
 

امید رازی
بدان سرم که اگر همتم کند یاری
ز بار منت دونان کنم سبکباری
اگر به کنج قناعت زتشنگی میرم
به نیم قطره نجویم ز هیچ کس یاری
مر از نان جو خویش چهره کاهی به
که از شراب حریفان سفله، گلناری
اگر کنی ز برای مجوس کناسی
و گر کنی ز برای جهود گلکاری
در این دو کار کریه اینقدر کراهت نیست
در این دو شغل خسیس این مثابه دشواری؛
که در سلام فرومایگان صدر نشین
به روی سینه نهی دست و سرفرود آری

بهتر از این
 

محمد منور
در آن وقت که شیخ ما [ابوسعید ابوالخیر] قدس الله روحه العزیز به نیشابور برد؛ یکی از ائمه بزرگ بیمار گشته بود. شیخ ما به عیادت وی در شد. چون شیخ بنشست و او را بپرسید، جمعی از وکیلان اسباب آن امام در آمدند. یکی می گفت: “فلان اسباب (7) را چندین تخم می باید.” و یکی می گفت: “فلان مستغل (8) را عمارت می باید کرد.” و یکی می گفت:
“فلان باغ را باغبانی می باید بهتر از این که هست.” و هرکسی از این معنی سخنی می گفتند، و او در آن حالت بیماری هریکی را جوابی می گفت و می فرمود که هریکی را چگونه می باید کرد، و همگی خویش بدان مشغول کرده، چون با خویشتن رسید، روی به شیخ کرد تا از وی عذری خواهد. شیخ ما گفت: “خواجه امام اجل را بهتر از این می باید مرد!”

شهر و روستا
 

مولوی
واعظی را گفت روزی سائلی:
کای تو منبر را سنی تر (9) قائلی
یک سوالستم، بگو ای ذولباب (10)
اندر این مجلس سوالم را جواب:
بر سر بارو یکی مرغی نشست
از سر او از دم، کدامینش به است؟
گفت: اگر رویش به شهر و دم به ده
روی او از دم او می دان که به
ور سوی شهر است دم، رویش به ده
خاک آن دم باش و از رویش بجه (11)

نان قاضی
 

افلاکی (مناقب العارفین)
شخصی را مگر زنش به سه طلاق سوگند داد که: “هرچه بگویم، آن کنی و اگر نکنی، من مطلقه باشم”. شوهرش راضی شد. گفت: “باید که یک من گوشت خوک بخوری.” آن مسلمان در این حال سرگردان شد و از هیچ عالمی مشکل او حل نشد. برخاست و به حضرت مولانا آمد و زاریها نموده، از این حال اخبار کرد. فرمود که: “از محکمه قاضی یک من نان بستان و بخور تا طلاق واقع نشود!”

کلوچه
 

مولوی بلخی: شخصی به جانب شهری عزمت کرده بود تا طراری آن قوم را دریابد و در آنجا به عیاری مشغول شود، ناگاه به محله ای رسید؛ کودکی را دید که کلیچه ای بر دست گرفته بود و می خورد. این عیار از او درخواست کرد؛ کودک گفت: “نمی دهم.” به جدّ گرفت. کودک گفت: “همچون گاو بانگی بزن تا بدهم.” عیار سو به سو نظر کرد، هیچ کس ندید. از غایت جوع، بقروار بانگی بکرد. گفت: “اکنون بده”. گفت: “نمی دهم؛ از آنک مادر و پدر من سپرده اند که: کلیچه را به گاو مده که لایق گاو، کاه باشد!”

دام
 

حضرت مولانا مگر در عروسی یاری حاضر شده بود. یکی بانگی بر زد که: “شکر بادام نیست؛ بیاورند.” مولانا فرمود که: شکر هست؛ اما با “دام” است!

نماز
 

عبید زاکانی
درویشی گیوه در پا نماز می گزارد. دزدی طمع در گیوه او بست، گفت: “با گیوه نماز نباشد.” درویش دریافت و گفت: “اگر نماز نباشد گیوه باشد!”

علم و عمل
 

مولانا عضدالدین ترک پسری را به اجاره می گرفت به مبلغی معین. پدرش راضی نمی شد، در آخر گفت: “راضی شدم؛ اما مولانا گاهگاهی بدو عملی فرماید تا او را حاصل، اضافت از مرسوم باشد.” مولانا گفت: “در خانه ما علم باشد، عمل نباشد!”

تیر و کمان
 

قزوینیئی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که تیر از جانب دشمن آید، بر دارد. گفتند: “شاید نیاید.” گفت: آن وقت جنگ نباشد!”
[رفت قزوینی به جنگ ملحدان
ترکشی بی تیر در دست و کمان
گفت با او همرهی “کای منحنی،
چون کنی بی تیر، ناوک افکنی؟”
گفت: “آید از عدو چون تیر و سنگ
گیرم و بندم به زه چوبة خدنگ”
گفت: “اگر نامد ز سوی خصم تیر؟”
گفت: “نبود آن زمان خود دار و گیر
پنجاه لطیفه

جستجو
 

دزدی در شب خانه فقیری می جست. فقیر از خواب بیدار شد، گفت: ای مردک، آنچه تو در تاریکی می جویی، ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم!”

رویای صادقه
 

طلحک می گفت: “خوابی دیده ام، نیمه راست نیمه دروغ.” گفتند: “چگونه؟” گفت: “در خواب دیدم که گنجی بر دوش می برم، از گرانی آن بر خود ریستم. چون بیدار شدم، دیدم جامه خواب آلوده است و از گنج اثری نیست!”

مواهب
 

عبدالرحان جامی
جامی، آمد در این سپنج سرای
زینت مرد، عقل مادرزاد
اگر این نیست، شیوه ادبی
کرده حاصل زخدمت استاد
اگر این نیز نیست، سیم وزری
که بود پرده پوش عیب و فساد
اگر این نیز نیست، صاعقه ای
که کند بیخ عمرش از بنیاد!

دهان مردم
 

سعدی
یکی را از علما پرسیدند که: “کسی با ماهرویی در خلوت نشسته، و درها بسته، و رفیقان خفته و نفس طالب، و شهوت غالب، هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از وی به سلامت بماند؟” گفت: “اگر از مه رویان به سلامت ماند، از بدگویان نماند!”
شاید پس کار خویشتن بنشستن
لیکن نتوان زبان مردم بستن

مادرزن
 

یکی را زنی صاحب جمال در گذشت و مادر زن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند. مرد از محاورت وی به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی؛ تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندنش. یکی گفتا: “چگونه ای در مفارقت یار عزیز؟” گفت: نادیدن زن بر من چنان دشوار نمی نماید که دیدن مادرزن”.
گل به تاراج رفت و خار بماند
گنج برداشتند و مار بماند
دیده بر تارک سنان دیدن
خوشتر از روی دشمنان دیدن
واجب است از هزار دوست برید
تا یکی دشمنت نباید دید
گلستان

فراق و فراغ
 

مولوی
آن یکی زن شوی خود را گفت: هی
ای مروت را به یک ره کرده طی
هیچ تیمارم نمی داری چرا؟
تا به کی داری در این خواری مرا؟
گفت: شو من نفقه چاره می کنم
گرچه عورم، دست و پایی می زنم
آستین پیرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ (12) بُد پیرهن
گفت: کز سختی تنم را می خورد
کس کسی را کسوه (13) زین سان آورد؟
گفت: ای زن یک سوالت می کنم
مرد درویشم، همین آمد فنم
این درشت است و غلیظ و ناپسند
لیک بندیش ای زن اندیشه مند
کاین درشت و زشت تر یا خود طلاق؟
این تو را مکروه تر یا خود فراق؟

میراث
 

جامی
پسری را پرسیدند که: می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری؟” گفت: “نی، اما می خواهم که او را بکشند تا چنان که میراث وی بگیرم، خونبهای وی نیز بستانم!”
قطعه:
فرزند که خواهد ز پی مال پدر را
خواهد که نماند پدر و، مال بماند
خوش نیست به مرگ پدر و بردن میراث
خواهد که کشندش که دیت هم بستاند

شاعران
 

دو شاعر بر یک مائده جمع آمدند. پالوده آوردند به غایت گرم. یکی از ایشان مر دیگری را گفت: “این پالوده گرمتر است از جهنم و غسّاق (14) که فردا در جهنم خواهی آشامید.” دیگری در جواب گفت: “یک بیت از اشعار خود بخوان و بر آنجا دم تا هم تو بیاسایی و هم دیگران!”
از خنک شعر خویش یک مصراع
گر کنی نقش بر در دوزخ،
از جهنم برد حرارت نار
در حمیم (15) آورد برودت یخ
بهارستان

خلافت
 

محمد منور
شیخ ما [ابوسعید ابولخیر] گفت: اعرابی را کنیزکی بود نامش زهره. پس گفتند او را که: “خواهی که امیرالمومنین باشی و کنیزکت بمیرد؟” گفتا: “نخواهم که زهره من رفته شود و کار امت شوریده و آشفته گردد!”

اسرار التوحید
 

وکیل و قاضی
شیخ ما [ابوسعید ابولخیر] گفت: دهقانی وکیل خود را گفت: “مرا خری بخر نه بزرگ فاحش و نه خرد حقیر، که در شیب و بالا مرا نگاه دارد و در میان زحمت فرو نماند، و از سنگها یکسو رود و اگر علفت سوتام (16) دهم، صبر کند و اگر بسیار دهم، افزون کند” وکیل گفتا: “یا خواجه، من این صفت نشناسم الا در بو یوسف قاضی! از خداوند خویش بخواه تا بو یوسف را خری گرداند از بهر تو!”
اسرار التوحید

سلمانی
 

افلاکی (مناقب العارفین)
چوپان دلاک روزی حضرت مولانا را سر می تراشید و در حلق موی مبالغه می کرد، فرمود که: “چون باز خواهد رستن، این قدر کافی است!”

دشنام
 

روزی دو شخص با همدیگر خصومتی می کردند و ترهات و سقط به همدیگر می گفتد. آن یکی می گفت: که “خدا تو را بگیرد اگر دروغ می گویی.” و آن دیگر می گفت که “خدا تو را بگیرد که تو دروغ می گویی!” از ناگاه حضرت مولانا به سر وقت ایشان رسیده فرمود که “نی نی، خدا نه تو را گیرد و نه او را گیرد. تا ما را بگیرد که لایق گرفت او ماییم و به گرفتاری او ما سزاواریم! هر دو سر نهاده، صلح کردند و مرید مخلص شدند.

تنهایی
 

یکی به سر وقت درویشی به خلوت در آمد، گفت: “چه تنها نشسته ای؟” گفت: “این دم تنها شدم که تو آمدی، مرا از حق ماندی.”

چه گویم؟
 

محمد منور
استاد بوعلی دقاق مجلس داشت و گرم شده بود و مردمان خوش شده بودند. مردی گفت: “این همه می بینم خدای کو؟” استاد بوعلی گفت: “من نیز هم از این به فریادم!” گفت: “پس ندانی، مگو.” گفت: “پس چه گویم؟”
اسرار التوحید

ترک و مطرب
 

مولوی
اعجمی ترکی سحر آگاه شد
وز خمار خمر، مطرب خواه شد
مطرب آغازید نزد ترک مست
در حجاب نغمه، اسرار الست
من ندانم که تو ماهی یا وثن (17)
من ندانم تا چه می خواهی زمن
من ندانم که چه خدمت آرمت
تن زنم (18) یا در عبارت آرمت؟
این عجب که نیستی از من جدا
می ندانم من کجا ام؟ تو کجا؟
من ندانم که مرا چون می کَشی
گاه در بر، گاه در خون می کَشی
همچنین لب در “ندانم” باز کرد
می ندانم، می ندانم ساز کرد
چون زحد شد “می ندانم” از شگفت
ترک ما را زین حراره (19) دل گرفت
بر جهید آن ترک و دبّوسی (20) کشید
تا علیها (21) بر سر مطرب دوید
گرز را بگرفت سرهنگی به دست
گفت: پنج، مطرب کشی این دم بد است
گفت: این تکرار بی حد و مرش
کوفت طبعم را، بکویم من سرش
قلتبانا (22) می ندانی،... مخَور
ور همی دانی، بگو مقصود بر
آن بگو ای گیج که می دانی اش
“می ندانم، می ندانم” در مکش

بخت بد
 

ابوسعید بن مسعود سعد سلمان
آن قوم که ایشان ره احرار سپردند
احوال جهان باطل و بازیچه شمردند،
محنت زدگان را به کرم دست گرفتند
چون دست گرفتند، بر آن پای فشردند،
ایشان همه رفتند و جهان جمله به مشتی
زین ناکس نامردم نامرد سپردند
قومی همه نو کیسه و نوکاس که از بخل
نام کرم از نامة هستی بستردند
زان قوم که ما دیدیم، امروز کسی نیست
گویی که به یکباره همه پاک بمردند
این نیز عجب تر که هم از بخت بد ما
با خود همه چیزی چو برفتند، ببردند!

نوزاد
 

عبید زاکانی
زن طلحک فرزندی زایید. سلطان محمود او را پرسید که: “چه زاده است؟” گفت: “از درویشان چه زاید؟ پسری یا دختری.” گفت: “مگر از بزرگان چه زاید؟” گفت” “ای خداوند، چه چیزی زاید بی هنجار گوی و خانه بر انداز!”

غرض
 

میان رئیس و خطیب ده دشمنی بود. رئیس بمرد. چون به خاکش سپردند، خطیب را گفتند: “تلقین او بگوی.” گفت: “از بهر این کار، دیگری را بخواهید، که او سخن من به غرض می شنود!”

بیطار
 

حکیمی را پرسیدند که: “چرا بادیه نشینان به طبیب محتاج نمی شوند؟” گفت:
“گورخران را به بیطار احتیاج نباشد!”

ترازو
 

قزوینیئی می گفت که: “سنگ صد درم من را دزدیده اند” گفتند: “نیک بنگر شاید در ترازو باشد.” گفت: “و با ترازو!”

بی گناه
 

استر طلحک بدزدیدند؛ یکی می گفت: “گناه توست که از پاس آن اهمال ورزیدی”.
دیگری گفت: “گناه مهمتر است که در طویله باز گذاشته است.” گفت: “پس در این صورت دزد را گناه نباشد!”

نان و ایمان
 

آذر بیگدلی
به شیخ شهر فقیری زجوع برد پناه
بدان امید که از لطف خواهدش خوان داد
هزار مسأله پرسیدش از مسائل و گفت
که: گر جواب نگفتی، نخواهمت نان داد
نداشت حال جدل آن فقیر و شیخ غیور
ببرد آبش و نانش نداد تا جان داد
عجب که با همه دانایی این نمی دانست
که حق به بنده نه روزی به شرط ایمان داد
من و ملازمت آستان پیر مغان
که جام می به کف کافر و مسلمان داد.

قسمت
 

محتشم کاشانی
مهیمنی که به گل نکهت و به گل جان داد
به هرکه هرچه سزاید حکمتش، آن داد
دو کشتی متساوی الاساس را در بحر
یکی رساند به ساحل، یکی به طوفان داد
دو عاشق متساوی الحقوق را در عشق
یکی رساند به جانان، یکی به هجران داد
ز باغ حسن، سیه نرگسی چو چشم انگیخت
به آن بلای سیه خنجری چو مژگان داد
به چشم های سیه شیوه ای ناز آموخت
که هرکه خواست به آن شیوه دل دهد، جان داد
به ناز داد سکونی که وصف نتوان کرد
به عشوه طی لسانی که شرح نتوان داد
در این مقاسمه اش نیز بود مصلحتی
که مسکنت به گدا، سلطنت به سلطان داد

پی نوشت ها :
 

1. ازدواج، عیالواری
2. اتاق
3. دو نوع راه رفتن اسب
4. شرمندگی
5. وامانده
6. از بزرگ ترین علما و صوفیان قرن پنجم
7. مزرعه و ملک
8. باغ، خانه
9. رفیع تر، عالی تر
10. خردمند
11. بپرهیز
12. چرک، کثیفی
13. جامه
14. چرکابه
15. آب جوشان دوزخ
16. اندک
17. بت
18. خاموش باشم
19. تصنیف، سرود
20. گرز
21. خلاصه، کوتاه سخن آنکه
22. بی ناموس

منبع: یزدان پرست، حمید؛ (1388) نامه ایران: مجموعه مقاله ها، سروده ها و مطالب ایران شناسی، تهران، اطلاعات، چاپ نخست.

رز دانلود