به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روانپزشک پرسیدم شما چطور
میفهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روانپزشک
گفت: ما وان حمام را پر از آب میکنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک
سطل جلوى بیمار میگذاریم و از او میخواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگتر است.
خلیج فارس آنلاین : شهری بود که همة اهالی آن دزد بودند. شبها پس از صرف شام، هرکس دسته کلید
بزرگ و فانوس را برمیداشت و از خانه بیرون میزد؛ برای دستبرد زدن به خانة
یک همسایه. حوالی سحر با دست پر به خانه برمیگشت، به خانة خودش که آنرا هم
دزد زده بود. به این ترتیب، همه در کنار هم به خوبی و خوشی زندگی میکردند؛
چون هرکس از دیگری میدزدید و او هم متقابلاً از دیگری، تا آنجا که آخرین
نفر از اولی میدزدید. داد و ستدهای تجاری و به طور کلی خرید و فروش هم در
این شهر به همین منوال صورت میگرفت؛ هم از جانب خریدارها و هم از جانب
فروشنده ها. دولت هم به سهم خود سعی میکرد حق و حساب بیشتری از اهالی
بگیرد و آنها را تیغ بزند و اهالی هم به سهم خود نهایت سعی و کوشش خودشان
را میکردند که سر دولت را شیره بمالند و نم پس ندهند و چیزی از آن بالا
بکشند؛ به این ترتیب در این شهر زندگی به آرامی سپری میشد. نه کسی خیلی
ثروتمند بود و نه کسی خیلی فقیر و درمانده.
هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد
وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد
خلیج فارس آنلاین : سید حسن نصرالله : 'در ایران امروز چیزی به نام پارسی سازی یا تمدن پارسی پیدا نمی شود'
ادامه مطلب ...
آدم های بزرگ در باره ایده ها سخن می گویند.
آدم های متوسط در باره چیزها سخن می گویند.
آدم های کوچک پشت سر دیگران سخن می گویند.
.
.
.
ادامه مطلب ...عضنفر تصمیم میگیره تمام نگرانیهاش رو به دریا بسپاره.
هر کاری میکنه زنش سوار قایق نمیشه...
مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت در بین کار گفت و گوی جالبی بین آنها درگرفت.
آنها در مورد مطالب مختلفی صحبت کردندوقتی به موضوع خدا رسید
آرایشگرگفت:من باور نمی کنم که خدا وجود دارد.
مشتری پرسید: چرا باور نمی کنی؟
مرکز خرید وجود داشت که زنان می توانستند به آنجا بروند و مردی را انتخاب کنند که شوهر آنان باشد.
این مرکز، پنج طبقه داشت و هر چه که به طبقات بالاتر می رفتند خصوصیات مثبت مردان بیشتر میشد.
اما اگر در طبقه ای دری را باز می کردند باید حتما آن مرد را انتخاب می کردند و اگر به طبقه ی بالاتر
ادامه مطلب ...تاجری پسرش را برای آموختن « راز خوشبختی » به نزد خردمندترین انسانها فرستاد پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه می رفت تا اینکه بالاخره به قصری زیبا برفراز کوهی رسید . مرد خردمندی که او در جستجویش بودآنجا زندگی می کرد بجای اینکه با یک مرد مقدس روبرو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می خورد .فروشندگان وارد و خارج می شدند .مردم در گوشه ای گفتگو می کردند .
ادامه مطلب ...